خونه دانشجویی

  چند شب پیش خواب خونه دانشجویی دیدم. از اون خواب هایی که وقتی بیدار میشی آرزو می کنی که کاش خواب نبودی. پارسال سال خوبی بود به من که خیلی خوش گذشت البته زهرا (دوستم) میگه اصلا هم خوب نبود ولی به نظر من که خیلی خوب بود. مگه میشه آدم با بهترین دوستش هم خونه باشه و بد بگذره ، مخصوصا نفر سوم یا چهارم یا ... هم نباشه.مثلا هفته ی آخر که سعیده اومد پیشمون و 3 تا شدیم ، به اندازه ی کل سال دعوا کردیم.Laughing

خونه و صاحب خونه ی خوبی داشتیم، که البته 2 تا پسر مجرد و دانشجوی صاحبخونه نور علی النورش کرده بود! فکر بد نکنینا، ما دختران به شدت مثبتی بودیم و هستیم.حتی یکی از پسرای صاحبخونه رو هیچ وقت ندیدیم ، چه برسه به اینکه...... سرمون تو کار خودمون بود. تا این حد تا 2 ماه آخر نفهمیده بودیم که خونه ی روبرویمون هم خونه دانشجویه البته از نوع پسرونه! یادمه توی اون 2 ماه هر روز می خواستیم آش بپزیم ببریم دم خونشون و بگیم ما هم اینجایما!!! ولی خدایی کی دلش میاد به چنین خونه هایی نزدیک بشه؟ فکر کنید چند تا پسر شلخته یه جا جمع بشن چی میشه؟  تازه شایع شده بود که با خودشون موش آوردن..... چه میشه کرد.همه ی پسرا که نه ولی تقریبا همشون.....Laughing

خلاصه پارسال به همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت. سعی می کنم گاهی، بعضی از خاطرات جالبشو براتون تعریف کنم.

 نوشته شده در جمعه، 25 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 3:11 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 70

 

 بازم سلام

سلام دوستان عزیزم. خوبین؟ بدون من که بهتون خیلی خوش گذشته. ببخشید که این خبر بد (بازگشت دوباره) رو بهتون می دم.

یهویی شد. نمی دونم چی بنویسم. دیشب رفته بودم نمایشگاه ماشین. بد نبود البته به اندازه ی چند ماهی آه کشیدم. البته آخرش نفهمیدم این آه ها به خاطر کیفیت کم و قیمت بالای ماشین های داخلی بود یا به خاطر ۱۰۰٪ عوارضی که برای واردات ماشین می گیرن!   آدم عشق ماشین باشه و ....... چند تا عکس غیر هنرمندانه(ناشیانه) گرفتم.آخه خیلی شلوغ بود .سراغ هر ماشینی می رفتم همون موقع دورش پر آدم می شد!!!!!! خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد.

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نوشته شده در جمعه، 11 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 4:30 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 18

 

خداحافظی

سلام به همه ی دوستان گلم. خوبین؟

ببخشید که دیر اومدم. نمی دونستم اینجوری می شه. ولی باید خداحافظی کنم. نمی دونم بر می گردم یا نه.
اگه خوبی یا بدی از من دیدین حلالم کنید و دعا کنید زود برگردم. دلم براتون تنگ می شه. Cry

خیلی دوستون دارم. مواظب خودتون باشی. التماس دعا.

 نوشته شده در سه شنبه، 12 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 5:22 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 7

 

 جانشین پادشاه

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر م کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.


وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستكاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا كارانه ای بزند!

 

 نوشته شده در جمعه، 24 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 3:15 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 31

 

تنها یک نگاه

سلام.امروز یه پست ویژه دارم به مناسبت ولادت امام رضا(ع). امیدوارم که از شعر و عکس ها لذت ببرین.برای انتخاب عکس ها کلی وسواس به خرج دادما...... نظر هم یادتون نره.

عید دوستای گلم مبارک.التماس دعا.

آمدم ای شاه پناهم بده                                       خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجا درماندگان                                    دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم                                  اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشکر شیطان به کمین من است                          بی کسم ای شاه،پناهم بده

در شب اول که نهندم به قبر                                  نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطابخش همه عالمی                               جمله ی حاجات مرا هم بده

 نوشته شده در جمعه، 17 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 3:18 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 18

 


سلام به دوستان عزیز.از نظرات همتون ممنونم.ببخشید که دیر اومدم،سرم شلوغ بود. ولادت حضرت معصومه (ص) را به همه مخصوصا دخترای گل تبریک میگم. هفته ی پیش که قم بود، برای همتون دعا کردم.راستی یه گله! چرا به اون یکی وبلاگم نمیاین؟؟؟؟ منتظرتونم.

مومن نادان

خداوند مومن نادان را دوست نداردو اجر هر فردی را در مقابل عقلش به او می دهد.

روزی ملائکه مقرب، صدای یا الله مومنی را شنید و متوجه ی عبادت زیاد او گردید. صبح تا غروب روزه می گرفت و شب تا صبح احیا... .ملائکه از خداوند خواستند که پرونده ی این مومن را به آنها نشان دهد. چنین شد ولی با تعجب دیدند که در مقابل عبادت مستمر مرد در غار ، اندکی اجر در نظر گرفته شده. ملائکه دلیل را جویا شدند. خداوند نیز پاسخ داد : ما هر کس را که عبادت می کند به اندازه فهمش به او اجر می دهیم. برای اینکه به شما معلوم شود که فهم او چقدر است ، یک روز مهمان او باشید...


دو ملک به زمین آمدند و نزد او رفتند. مومن آنقدر سرگرم عبادت بود که وقت پاسخ دادن به سلام آنها را نداشت. ملائکه پس از مدتی به او فهماندن که مهمان او می باشند تا دست از عبادت بردارد. مومن نیز به صحبت با آنها پرداخت. به او گفتند غذای تو چیست؟ گفت:از برگهای درختان و سبزیجات موجود می خورم.

خلاصه پس از صحبت های بسیار گفتند: ای مومن چه آرزویی داری؟ او به جای طلب مغفرت یا دعا برای بقیه یا شکر خدا ، گفت: این دشت سرسبز و این جوی آب را می بینید؟ گفتند :بله.  گفت: از این سبزی ها و این آب روان کسی استفاده نمی کند . آرزوی من این است که الاغی اینجا بود و از این سبزی ها و جوی آب می خورد. ملائکه گفتند: آرزوی شما همین است و بس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت:بله، فقط همین!!!!!!!

 


 نوشته شده در جمعه، 10 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 2:48 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 32

 

 ظلم

سلام.باز امروز با چند تا سخن زیبا اومدم ، البته این دفعه در مورد ظلم :

♣ رستگار کسی است که چنگالش به خون مظلوم و زبانش به مال و آبروی مردم آلوده نباشد.

                                                                        حضرت امیر(ع)

♣ ستمکارترین مردم کسی است که ستم خود را عدل تصور کند!!!!!!!

                                                                        حضرت امیر(ع)

♣ فرصت بد کردن در هر روز صدها بار بدست می آید ولی فرصت خوبی کردن در هر سال یکبار.

                                                                              ولتر

♣ شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان در آن نباشد.

                                                                              زرتشت

♣ وقتی بدی می کنی زور از یاد می بری ، اما کسی که به او بدی کردی هرگز فراموش نخواهد کرد.

                                                                          مثل آفریقایی

♣ کاملترین نوع بی عدالتی آن است که عادل به نظر برسیم در حالی که عادل نیستیم.

                                                                              افلاطون

♣ ستمگر چو برف و ستمکش چو کوه        بسی رفت برف و بجا ماند کوه

                                                                              فردوسی

نظر یادتون نره......

 نوشته شده در سه شنبه، 30 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 2:58 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 27

 

 سلام.پیرو نظرات دوستان قالب رو کمی شادتر کردم .نظرتون را در موردش بهم بگین. این خوبه یا قبلی؟ یا هیچکدوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 نوشته شده در یکشنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 11:18 AM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 10

 

دعا

می دانی سریع ترین چیز در دنیا چیست؟

گلوله؟ نه!

صدا؟ تقریبا!

نور؟ شاید!

دعا! چون حتی قبل از آنکه بر لبان تو جاری شود، به آسمان می رسد.

 

از همتون می خوام برای همه ی بیمارها، خصوصا برادر معصومه جونم دعا کنین.

 نوشته شده در جمعه، 26 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 10:28 AM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 12

 

♣ وبلاگ جدید

سلامممممممممم. من یه وبلاگ جدید زدم. بهش سر بزنین.خیلی تنهاسFrown

منتظرتونم.Wink  لینکش می کنم توی پیوندا.

 نوشته شده در سه شنبه، 23 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت ساعت 8:53 PM توسط زهرا | لینک مستقیم| نظرات 13